هرکه دلارام دید از دلش آرام رفت
 
قالب وبلاگ

پشت پرچین پُرِ پرهای پرنده ست، بیا
حرف های پسِ این کوچه زننده ست، بیا

رگ خوابم به نگاهی زده شد، اما باز
نبض نیلوفر این خانه تپنده ست، بیا
 

تاول دست من از خار مرارت ها نیست
دست یاران "دو رو" سخت گزنده ست، بیا

نفسم سوخت تب تند عطش غوغا کرد

بارش دست تو آباد کننده است، بیا


مثل یک صاعقه در شب، ترکی خورد دلم
نقش یک توطئه کور خزنده ست، بیا

دفتر شعر من اکنون به خزان آلوده ست
لب نفرین شده در حسرت خنده ست، بیا

دست دل رو شد و شیطان سر حرفش باقی ست
اعتماد تو به من برگ برنده ست، بیا

این غزل شاهد خوبی ست برایت، امشب
کلک شاعر چشمان تو کنده ست، بیا

*این شعر رو موقعی که دانشگاه میرفتم خیلی دوست داشتم، ولی الان خیلی بیشتر دوستش دارم. لبخند

 

[ چهارشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٩ ] [ ٩:٠٥ ‎ق.ظ ] [ مروارید ] [ نظرات () ]

« گرگ هار »

گرگ هاری شده ام
هرزه پوی و دله دو
شب درین دشت زمستان زده ی بی همه چیز
می دوم ، برده ز هر باد گرو
چشمهایم چو دو کانون شرار
صف تاریکی شب را شکند
همه بی رحمی و فرمان فرار
گرگ هاری شده ام ، خون مرا ظلمت زهر
کرده چون شعله ی چشم تو سیاه
تو چه آسوده و بی باک خرامی به برم
آه ، می ترسم ، آه
آه ، می ترسم از آن لحظه ی پر لذت و شوق
که تو خود را نگری
 مانده نومید ز هر گونه دفاع
زیر چنگ خشن وحشی و خونخوار منی

 پوپکم ! آهوکم
چه نشستی غافل
 کز گزندم نرهی ، گرچه پرستار منی
 پس ازین دره ی ژرف
جای خمیازه ی جادو شده ی غار سیاه
 پشت آن قله ی پوشیده ز برف
 نیست چیزی ، خبری
 ور تو را گفتم چیز دگری هست ، نبود
جز فریب دگری
 من ازین غفلت معصوم تو ، ای شعله ی پک
 بیشتر سوزم و دندان به جگر می فشرم
منشین با من ، با من منشین
 تو چه دانی که چه افسونگر و بی پا و سرم ؟
تو چه دانی که پس هر نگه ساده ی من
 چه جنونی ، چه نیازی ، چه غمی ست ؟
یا نگاه تو ، که پر عصمت و ناز
بر من افتد ، چه عذاب و ستمی ست

دردم این نیست ولی
 دردم این است که من بی تو دگر
از جهان دورم و بی خویشتنم
پوپکم ! آهوکم
تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم
مگرم سوی تو راهی باشد
 چون فروغ نگهت
ورنه دیگر به چه کار ایم من
بی تو ؟ چون مرده ی چشم سیهت
منشین اما با من ، منشین
تکیه بر من مکن ، ای پرده ی طناز حریر
که شراری شده ام
پوپکم ! آهوکم
گرگ هاری شده ام

[ شنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٩ ] [ ۸:٢۱ ‎ق.ظ ] [ مروارید ] [ نظرات () ]

چشمانت کارناوال آتش بازیست!
یک روز در هر سال
برای تماشایش میروم
و باقی روزهایم را
وقت خاموش کردن آتشی میکنم
که زیر پوستم شعله میکشد!
*
رفاقت با تو
رفاقت با بادبادکی کاغذیست!
رفاقت با باد دریا و سرگیجه...
با تو هرگز حس نکرده ام،
با چیزی ثابت مواجه ام!
از ابری به ابر دیگر غلتیده ام،
چون کودکی نقاشی شده بر سقف کلیسا!

[ سه‌شنبه ۸ تیر ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ ] [ مروارید ] [ نظرات () ]

مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست
یا شب و روز بجز فکر توام کاری هست

به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس
که به هر حلقه موییت گرفتاری هست

گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست
در و دیوار گواهی بدهد کاری هست

هر که عیبم کند از عشق و ملامت گوید
تا ندیدست تو را بر منش انکاری هست

صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم
همه دانند که در صحبت گل خاری هست

نه من خام طمع عشق تو می ورزم و بس
که چو من سوخته در خیل تو بسیاری هست

باد خاکی ز مقام تو بیاورد و ببرد
آب هر طیب که در کلبه عطاری هست

من چه در پای تو ریزم که پسند تو بود
جان و سر را نتوان گفت که مقداری هست

من از این دلق مرقع به درآیم روزی
تا همه خلق بدانند که زناری هست

همه را هست همین داغ محبت که مراست
که نه مستم من و در دور تو هشیاری هست

عشق سعدی نه حدیثیست که پنهان ماند
داستانیست که بر هر سر بازاری هست

 

 

[ چهارشنبه ٢ تیر ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ ] [ مروارید ] [ نظرات () ]

به‌ بَدرَقه‌اَت‌ْ
نه‌ کاسه‌ی‌ آب‌ِ خُرافه‌یی‌ بَر خاک‌ْ خواهم‌ ریخت‌ْ

نه‌ بوسه‌ْ بَر عطف‌ِ اُرادی‌ را از تو طَلَب‌ْ خواهم‌ کرد

که‌ جهان‌ْ
بازگشت‌ِ دوباره‌ی‌ تو را

به‌ بانگ‌ِ صامِتَش‌ با من‌ در میان‌ْ نهاده‌ است‌ !

روح‌ِ آب‌ُ نفس‌ِ زنبق‌ ،
جرأت‌ِ دُرنا وُ سخاوت‌ِ سپیدار ،
شَرم‌ِ بهارُ باورِ باران‌ْ ،
رقص‌ِ بلورُ تحمل‌ِ سَنگ‌ها با توست‌ !

عشقَت‌ رستاخیزِ ترانه‌هاست‌ !
باز می‌گَردی‌ُ

می‌رَهانی‌اَم‌ از دیارِ دِل‌ْمُرده‌ی‌ اندیشه‌های‌ خویش‌ْ
!
تَسلّای‌ صدایت‌ْ ،

نوش‌ْدارِ به‌ هنگام‌ِ تمام‌ِ حسرت‌هاست‌ !

مرا به‌ میهمانی‌ِ چشمانَت‌ْ بِبَر !

یغما گلرویی

[ سه‌شنبه ۱ تیر ۱۳۸٩ ] [ ۸:۳۱ ‎ق.ظ ] [ مروارید ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

من چه یادی دارم، چرا یاد من به وسعت تاریخ است، چرا همه انسانها در یاد من زندگی می کنند و من در یاد کسی نیستم، من چه یادی دارم!!!
نويسندگان
صفحات اختصاصی
امکانات وب