هرکه دلارام دید از دلش آرام رفت
 
قالب وبلاگ

امشب پر از انرژی مثبتم

امشب فیلم راز را دیده ام

سکوت می کنم و چشمانم را می بندم

تجسم می کنم که باز می گردی

تجسم می کنم که خواهی گفت اشتباه کرده ای

تجسم می کنم که من لبخند می زنم و می بخشمت

دارم هذیان می گویم عزیزم،

تو، مگر رفته ای که بازگردی؟

چرا نمی فهمی؟ تو همه جا هستی.

فقط گهگاه جای خالیت را به رخم می کشی

چرا نمی فهمی؟ تمام فکرم تویی، تمام تجسمم تویی

چرا کائنات حواسش اینجا نیست؟

از کل کاتالوگ کائنات،

من تو را سفارش داده ام

با همه اخلاق گند و سگییت

نیازی به تجسم نیست

تو همه جا هستی و قصد رفتن هم نداری...

[ شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ٢:۱٠ ‎ب.ظ ] [ مروارید ] [ نظرات () ]

دلتنگی‌های آدمی را
باد ترانه‌ای می‌خواند،
رویاهایش را
آسمان پرستاره نادیده می‌گیرد،
و هر دانه برفی
به اشکی نریخته می‌ماند.

سکوت،
سرشار از سخنان ناگفته است؛
از حرکات ناکرده،
اعتراف به عشق‌های نهان
و شگفتی‌های بر زبان نیامده.

در این سکوت،
حقیقت ما نهفته است.
حقیقت تو
و من.

[ دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ٩:۳٠ ‎ق.ظ ] [ مروارید ] [ نظرات () ]

رفتم ، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

راهی به جز گریز برایم نمانده بود

این عشق آتشین پر از درد بی امید

در وادی گناه و جنونم کشانده بود


رفتم که داغ بوسه ی پر حسرت تو را

بر اشکهای دیده ز لب شستشو دهم

رفتم که نا تمام بمانم در این سرود

رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم


رفتم ، مگو مگو که چرا رفت ، ننگ بود

عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما

از پرده ی خموشی و ظلمت ، چو نور صبح

بیرون فتاده بود به یک باره راز ما


رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم

در لا به لای دامن شب رنگ زندگی

رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان

فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی


من از دو چشم روشن و گریان گریختم

از خنده های وحشی طوفان گریختم

از بستر وصال به آغوش سرد هجر

آزرده از ملامت وجدان گریختم


ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز

دیگر سراغ شعله ی آتش ز من مگیر

می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم

مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر


 

روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش

در دامن سکوت به تلخی گریستم

نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها

دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم

[ یکشنبه ٧ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ ] [ مروارید ] [ نظرات () ]

گفتی که روزگار به کام است چرا

اینگونه ساز، رنجور می زند؟

 

گفتم که این ساز نیست، صدای دل است

که از نبودنت چنین شور می زند...

[ شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱:۳٧ ‎ب.ظ ] [ مروارید ] [ نظرات () ]

[ شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۳:۱٦ ‎ب.ظ ] [ مروارید ] [ نظرات () ]

نخست
دیر زمانی در او نگریستم
چندان
که، چون نظر از وی باز گرفتم
درپیرامون من
همه چیزی
به هیات او در آمده بود،
آنگاه دانستم که مرا دیگر
از او گریز نیست...

[ سه‌شنبه ٢٧ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ ] [ مروارید ] [ نظرات () ]

گز میکنم خیابانهای چشم بسته از بر را
میان مردمی که حدودا میخرند و
حدودا میفروشند
در بازار بورس چشمها و پیشانی ها
و بخار پیشانیم حیرت هیچ کس را بر نمی انگیزد...

[ سه‌شنبه ۱۳ دی ۱۳٩٠ ] [ ۸:٥٤ ‎ق.ظ ] [ مروارید ] [ نظرات () ]

زادگاه و تاریخ تولد هیچکس در هیچ نقشه و تقویمی نیست،

چرا که آدمها هر لحظه

در تپش قلب کسانی که

دوستشان دارند

متولد می شوند...

[ چهارشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۸:٤۱ ‎ق.ظ ] [ مروارید ] [ نظرات () ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

من چه یادی دارم، چرا یاد من به وسعت تاریخ است، چرا همه انسانها در یاد من زندگی می کنند و من در یاد کسی نیستم، من چه یادی دارم!!!
نويسندگان
صفحات اختصاصی
امکانات وب