شاملو

دوستش می دارم
چرا که می شناسمش،
به دو ستی و یگانگی.
-
شهر
همهبیگانگی و عداوت است.-
هنگامی که دستان مهربانش را به دست می گیرم
تنهائیغم انگیزش را در می یابم.
اندوهش غروبی دلگیر است
در غربت و تنهایی.
همچنان که شادیش
طلوع همه آفتاب هاست
و صبحانه
و نان گرم،
وپنجره ئی
که صبحگا هان
به هوای پاک
گشوده می شود،
وطراوت شمعدانیها
در پاشویه حوض.

/ 0 نظر / 4 بازدید