حسین پناهی

به ساعت نگاه می کنم:
حدود سه نصفه شب است
چشم می بندم تا مبادا چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره می روم
سوسوی چند چراغ مهربان
وسایه های کشدار شبگردانه خمیده
و خاکستری گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانی چند خروس
از شوق به هوا می پرم چون کودکی ام
و خوشحال که هنوز
معمای سبز رودخانه از دور
برایم حل نشده است
آری!از شوق به هوا می پرم
و خوب می دانم
سالهاست که مرده ام...

/ 2 نظر / 8 بازدید
سهراب عابدی

خدا بیامرزدش ! ساده بود خیلی.... انگار از یه دنیای دیگه اومده بود![گل]

جغد حامله

پناهی رو به جرات می گم که هر کسی نمی فهمتش و باهاش حال نمی کنه.........پناهی طوری بود که باید همه باشیم , یعنی پاک. . . . . .که همه به اشتباه بهش میگن ساده......