حسین پناهی

مادربزرگ
گم کرده ام در هیاهوی شهر
آن نظر بند سبز را
که در کودکی بسته بودی به بازوی من
در اولین حمله ناگهانی تاتار عشق
خمره دلم
بر ایوان سنگ و سنگ شکست
دستم به دست دوست ماند
پایم به پای راه رفت
من چشم خورده ام
من چشم خورده ام
من تکه تکه از دست رفته ام
در روز روز زندگانیم...

/ 9 نظر / 10 بازدید
نیما

سلام.... وبلاگ قشنگی داری.. ممنون که بهم سر زدی... بازم سر بزن......

و.خ

ممنون از لطفتان

نیما

ممنون که اومدی... راستی شما بختیاری هستین؟

mis38

سلام ممنون از لطف شما در اولین حمله...............شکست خانه ام بارانی ست

يك دوست

منظورت همون مادر بزرگه است كه توصيفش كردي ؟[لبخند]

يك دوست

[بغل]

مرواريد

آره عزيزم منظورم همونه[قلب]